جانان من شو - حکیم نظامی گنجوی
شب بی گه است ای ماه من مهان من شو ساعتی
همخانه ی من عشق تو ام همخوان من شو ساعتی
بنگر بروی زرد من و ز گونه بنشان گرد من
تا چند باشی درد من ، درمان من شو ساعتی
ای چشمه حیوان به لب ، وی زندگانی را سبب
چون جانم اوردی به لب ، جانان من شو ساعتی
از بهر من درکین مشو ، وز شادیم غمگین مشو
در خون من چندین مشو ، در جان من شو ساعتی
تاکی چون آتش تاختن ، بر من شرار انداختن
در بزم شادی ساختن ، ریحان من شو ساعتی
ای چتر مه گیسوی تو ، طغرای مه ابروی تو
ای من غلام روی تو ، سلطان من شو ساعتی
ای سوسن و ای سرو هم ، سرسبز چون باغ ارم
بستان نظامی را زغم بستان من شو ساعتی
برچسبها: جانان من شو, نظامی گنجوی, حکیم نظامی, شعر
نوشته شده توسط م پاشائی در جمعه سی ام دی 1390 | لینک ثابت مطلب


